۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

و میرود...

واین دل سنگ را الکلی باید
تا تکه تکه شود در اشتیاق نگاه او؟
او که در انعکاس چشم های ستم دیده اش
به لاله ی نفس هایش پشت می کند
و می رود
و می رود
نه چنان عاشقی شکست خورده
که مردی مصلوب گشته
در میان دندان های تیز کوتوله ها

و می رود
بی اندکی سکون
بی اندکی امید
مردی که در اعماق وجود رنجورش
ستاره های سرخ رهایی هلهله می کنند
و او می رود
نه چنان کفتاری در پی مرداری نگون بخت
که مردی زندانی
بی اندکی کاغذ
بی اندکی قلم
(...)بی اندکی-حتی بگو ته سیگارِِِ بازجوهای مادر
و می رود
و می رود
و می رود
که مرا یارای دویدن نیست
پشت مردی که آهسته می رود
بی اندکی سرانجام
بی اندکی نگاه منتطر
بی اندکی لاله ای
که شاید می رقصد کنون
در آغوش هوسناکِ
گربه ای بازیگوش
*********
برای امیرمحسن محمدی به یاد روز های خوب گذشته

۲ نظر: