۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

به چه امیدی نشسته ای؟
ثانیه ها را بی خیال شو
به عقربه ها بنگر
که برای تحمیق تو طراری می کنند

ساعت ها را ویران کن
و در طهارت زمان استفراغ
چرا که زمان
در فراسوی بیهودگی اش
نا امیدی را ضجه می زند


نمی گویم برخیز
چرا که پاهایت در انسداد اندیشه ای وهم آلود
فسرده است

نمیگویم بنشین
چرا که هیچ امیدی نیست برای آسوده نشستن
بر روی کاناپه ای که در آن
استخوان چریکی پنهان مانده است
***

و تویی اکنون
درمانده و مغموم
در امتداد چشم های من
بی هیج نگاهی
بی هیچ کلامی
بی هیچ اندیشه ای

***

و بیرون چارچوب وجود تو
سرخی این پرچم
هنوز در دست های "ما" ست
ما یی که بی شک،تو در آن
مرده ای