واین دل سنگ را الکلی باید
تا تکه تکه شود در اشتیاق نگاه او؟
او که در انعکاس چشم های ستم دیده اش
به لاله ی نفس هایش پشت می کند
و می رود
و می رود
نه چنان عاشقی شکست خورده
که مردی مصلوب گشته
در میان دندان های تیز کوتوله ها
و می رود
بی اندکی سکون
بی اندکی امید
مردی که در اعماق وجود رنجورش
ستاره های سرخ رهایی هلهله می کنند
و او می رود
نه چنان کفتاری در پی مرداری نگون بخت
که مردی زندانی
بی اندکی کاغذ
بی اندکی قلم
(...)بی اندکی-حتی بگو ته سیگارِِِ بازجوهای مادر
و می رود
و می رود
و می رود
که مرا یارای دویدن نیست
پشت مردی که آهسته می رود
بی اندکی سرانجام
بی اندکی نگاه منتطر
بی اندکی لاله ای
که شاید می رقصد کنون
در آغوش هوسناکِ
گربه ای بازیگوش
*********
برای امیرمحسن محمدی به یاد روز های خوب گذشته
۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سهشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه
در میان آتش و اشک آور
در میان و آتش و اشک آور زیسته ام من
فریادم گاهی پرواز ندایی سرسپرده است
و گاهی سکوت سربی وارتانی مغموم
زیسته ام
در میان تازیانه و تکبیر
در میان تجاوز و تفتیش
در میان گلوله و آزادی
به آتش کشیده ام من
تمامی سطل آشغال های تاریخ بربریت را
وبه آتش کشانیده اند مرا
در میان زباله و باتوم
در میان سکوت و استهزاء
در میان تسبیح و انگشتر
و اوست نشسته در تاریکی سلولی
-تنها روشنایش سیگاری-
که خاموش خواهد شد سرانجام
در ازدحام هولناک پیکر نیمه جانش
فریادم گاهی پرواز ندایی سرسپرده است
و گاهی سکوت سربی وارتانی مغموم
زیسته ام
در میان تازیانه و تکبیر
در میان تجاوز و تفتیش
در میان گلوله و آزادی
به آتش کشیده ام من
تمامی سطل آشغال های تاریخ بربریت را
وبه آتش کشانیده اند مرا
در میان زباله و باتوم
در میان سکوت و استهزاء
در میان تسبیح و انگشتر
و اوست نشسته در تاریکی سلولی
-تنها روشنایش سیگاری-
که خاموش خواهد شد سرانجام
در ازدحام هولناک پیکر نیمه جانش
اشتراک در:
پستها (Atom)